تبليغاتX
عجب صبري خدا دارد.اگر من جاي او بودم ...

عجب صبري خدا دارد.اگر من جاي او بودم ...

نسيم آتشي دردل مي فروزد و دل مي سوزد تادیگران فقط زيبايي آتش ببینند

امروز

امروز .... ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط مسافر  | 

بگذار بمانم...

بگذار بمانم.

بگذار بیشتر بمانم.

می دانم. تو هم می دانی . ولی بگذار بمانم. کمی بیشتر. شاید آن گونه شود که بخواهیم.

مبادا چرخ چون قبل نزدیک بچرخد و این محمل شکسته را به دوردستها برد.

دستانم را به سویت باز کرده ام و باز جز خاک زمین را نتوانم دید و سویی افتاده به خاک.

سکوتم را فریادی است که سیلاب جبین آن را شکسته و جسارتش را گرفته است.ناگفته ها دارم و تو خود می دانی که باز چه می خواهم و چه می گویم.

اشتیاقت و نگاه مهربانت اطمینان همیشه با من بودنت را بر این دل نشاند و بدین سان گستاخی دل آغاز شد که نگاهت را نادیده گرفت و آن شد که نشاید.

حال حرفی نیست و کلامی نشاید گفت و فقط نگاهی .

تو خود آن کن که می دانی  که جز تو را این سرکش نبیند و نخواهد.

و باز آمدم.

بگذار بمانم

کمی بیشتر

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:43  توسط مسافر  | 

دو خط موازی

معلم پرسید: دو خط موازی را تعریف کنید

شاگرد جواب داد: دو خط را موازی گویند هر گاه هیچ وقت به هم نرسند

معلم گفت : تعریف دیگری هم دارد؟

شاگرد دیگری گفت : دو خط را موازی گویند هرگاه در بینهایت به هم برسند

معلم گفت: کسی نظر دیگری ندارد؟

از گوشه کلاس دستی بالا رفت . پسرکی گفت آقا اجازه من هم تعریفی دارم.

روزی در جاده ای به سفر می رفتیم. روی آسفالت جاده دو خط موازی سیاه دیدم . و در انتهای آن خطوط موازی مردی در خون خود خفته بود. آری . دو خط جای لاستیکهای اتومبیلی بود که با مردی تصادف کرده بود و مرد کشته شده بود.

پس تعریف دو خط موازی به نظر من این است:

دو خط موازی به هم نخواهند رسید و پایان دو خط موازی مرگ است.

...

پسرک راست می گفت. امروز پس از ۲ سال هنوز آن دو خط را در همان جاده و در همان محل دیدم. بدون اینکه پاک شده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:46  توسط مسافر  | 

باز باران

تابستان است.

گرما همه را می آزارد. همه پناه به سایه ای هرچند کمرنگ برده اند . سایه ها امروز با ارزشند. هرچند اگر سایبانی را بجویی که گرمایش حیاتت بخشد و در سایه اش حرارت زندگی را دریابی آنرا نخواهی یافت. و به جای آن سایه هایی خواهی دید که سرمایش هستیت بسوزاند.

امروز وقتی خانه از فشار دیوارها فریاد می زند من تو را می خوانم.  و وقتی کوله باری از حرفهای ناگفته را مرور می کنم سکوت را زیباتر و همسنگ همه ناگفته ها و ناگفتنی ها می یابم. و حالا باز به دیروز می اندیشم و اندیشه از فردایی که نمی دانم چه زمان خواهد آمد.

اسب های سرکش سیاه و سپید در پی هم می تازند و می روند و باز چون قبل همه چیز چون هیچ خواهد شد و آنچه خواهد آمد با تازیانه مهتر زمان به بستر پیشینش خواهد خفت. و باز ماییم و این بازی.

به دوردستها می نگرم و در افکار خود غرق خواهم شد. باران می بارد. هوا سرد است. لرزه از سرما را حس می کنم. این صدای آشناییست که می آید . صدایی زیر باران . در کوچه ای که گویا پایان ندارد:

باز باران با ترانه 

با دلی پر از زمانه  

...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:6  توسط مسافر  | 

صید و صیاد

ای وای بر اسیری   کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد  صیاد رفته باشد

parandeh

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط مسافر  | 

در هوس بال و پرش ...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم                           دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای                        رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای           ر فتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای درطرب آغشته نه ای                    پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی                  جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم                     در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم                    چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک                     کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

از توام ای شهر قمر در من و در خود بنگر                       کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:12  توسط مسافر  | 

دیروز یا فردا؟!

آیا هنوز هم باید نوشت؟

آیا آسمان امروز همان بی پایان دیروز است؟

آیا ابرهای امروز همان مرحمت دیروز را دارند یا اینکه خشمی پنهان را در بر می کشند و طوفانی سهمناک در بر دارند؟

آیا خورشید همان پرتوافشان بخشنده است یا گوی آتشینی که اندیشه ها و روح ها را خاکستری می کند؟

طومار افکارم را بسته و خسته ام. و فقط خسته ام.

آنگاه که زئوس تیری بر کمان یقین گذاشت و سوی زوبینش سوی سنگپاره درونمان را نشانه رفت کاش سپرهای اطرافمان نبودند و آنچه را که می باید در می یافتیم و صد افسوس که به ناحق امانمان دادند.

و تو ای آفریدگار. از کدامین داستان به تو شکوه باید کرد ؟ و از کدامین زخم باید التیام از تو جست؟ جای تیرهایی که بر سینه افکارمان نشانده اند و یا زخم شمشیرهایی که به زبانها جاری کرده اند؟

از همه به تو و از تو به خودت گله آوردیم . خود ببین چه شد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:56  توسط مسافر  | 

عهد

تا عهد تو بر بستم 

عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد

نقض همه پیمانها .....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:21  توسط مسافر  | 

زنگار...

قطره چکید. 

          سنگ شکست.

                    آینه زنگار بست

...

نوشتم و محو کردم...

و باز نوشتم و محو کردم

و باز به تو اندیشیدم

تو خود بخوان آنچه باید نقش بر می بست  و نبست...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:20  توسط مسافر  | 

نمی رقصیدیم ...

چشمان خودت به ناز می گردانی

ما را زسر بریده می ترسانی

 

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

نمی رقصیدیم...

نمی رقصیدیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:15  توسط مسافر  |