ديرگاهي است كه تاريكي را آرزو كرده ام. و تو اي شب، تو مي داني كه در حسرت تو ام. سياهيت چند؟
ديرگاهي است كه تاريكم. ديرگاهي است كه كورسوي نگاهي را به تمسخر اميد برده ام. ديرگاهي است كه شكسته سنگي را به يأس تمنا كرده ام.
ديرگاهي است كه صاعقه سردي را خريده ام. ديرگاهي است كه گرما نيست. ديرگاهي است كه با سرما داغ می کنند. ديرگاهي است كه آتش سرد است.
و باز من و تو خواهيم بود و تاريكيت اي شب. سياهيت چند؟
ديرگاهي است كه به خنده مي سوزانند. ديرگاهي است كه به طعن مي كشند. ديرگاهي است كه به افسوس تباه مي كنند و ديرگاهي است كه مي سوزم.
و تو را خوب مي شناسم و سكوتت را. سياهيت چند؟
امروز شقايق را به بازيچه مي فروشند و به نرگس مي خندند و به مرواريد با شگفتي مي نگرند.
امروز هم به اميد ديدارت نور را تحمل خواهم كرد. براي تو اي شب. سياهيت چند؟
همه رنگ داري و رنگ نداري اي شب. همينت را تمنا كرده ام، سياهيت را ، يكرنگي ات را . سياهيت چند؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 3:55  توسط مسافر
|
دشتي آرام بود.
رودي جاري.
و هوايي صاف.
كشتگر مي كاشت و زمين مي پروراند و هميشه همين گونه بود.
نسيمي وزيد، آن روز هوا متفاوت بود، ابر داشت و به دنبال آن صاعقه.
زمين برخواست. صدايي شنيد. نوري ديد . و ناگاه به يغما رفت.
حاصلش برافكند. سركش شد و ناگاه طوفان شد.
در ميان خاك و طوفان صدايي از دور مي آمد كه مي رفت . آن صداي زمزمه نسيم بود كه مي گفت: باز طوفان شد، باز بايد رفت، منزلي ديگر باز...
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 3:29  توسط مسافر
|
قصه ای خواهم نوشت
و در آن افسانه ای خواهم ساخت که فقط ما باشیم و تنها خودمان.
و باز جای تو خالیست در این داستان. نمی دانم چرا .
چشمانم دیدنت را انکار می کنند و بودنت گویا نبودنی دیرین است.
و تو باز می نگری و به سنگینی آن باری دیگر بر دوشم خواهی گذاشت که توانش را چون گذشته نخواهم داشت.
و این بار هم تو بر قله خاکستری خواهی ایستاد که از وجود من است.
و تو را زمزمه خواهم کرد و بازهم و باز هم....
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:56  توسط مسافر
|