تبليغاتX
عجب صبري خدا دارد.اگر من جاي او بودم ...

عجب صبري خدا دارد.اگر من جاي او بودم ...

نسيم آتشي دردل مي فروزد و دل مي سوزد تادیگران فقط زيبايي آتش ببینند

عهد

تا عهد تو بر بستم 

عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد

نقض همه پیمانها .....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:21  توسط مسافر  | 

زنگار...

قطره چکید. 

          سنگ شکست.

                    آینه زنگار بست

...

نوشتم و محو کردم...

و باز نوشتم و محو کردم

و باز به تو اندیشیدم

تو خود بخوان آنچه باید نقش بر می بست  و نبست...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:20  توسط مسافر  | 

نمی رقصیدیم ...

چشمان خودت به ناز می گردانی

ما را زسر بریده می ترسانی

 

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

نمی رقصیدیم...

نمی رقصیدیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:15  توسط مسافر  | 

نوروزت فرخنده باد ...

دوباره آمد. این بار هم چون گذشته. آرام و خرامان. چشم باز کردیم و دیدیم که گذشت و خواهیم دید که باز خواهد آمد. آنچه گذشت را پاس خواهیم داشت و آنچه خواهد آمد را تمنای نیکی.

پرندگان خندان به دنبال هم می پرند و مورچگان خاک و گل زمستان را از لانه بیرون می ریزند و ما از دل بیرون خواهیم ریخت آنچه زنگار بر آینه اش افکنده و کاش فقط زنگار باشد که بیرون می رود.

برکه از آب چون آینه شده و خورشید در آن به خود لبخند می زند.

...

جای پای عشق بر روی گل خشکیده برکه با شبنم اشک آسمان شسته شده و دیگر ردی از آن نیست. کاش همیشه عشق بر جایی قدم نهد که هیچ اشکی جای پایش را نشوید و آثارش را نبرد.

و اینک گلبرگ سرخی را به نسیم بهار می سپرم تا زیباترین سلامها را به دیار آرزوها ببرد شاید هنوز هم نرگسی به افق می نگرد.

 نوروزت چون روزگاران پیش فرخنده باد...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:56  توسط مسافر  | 

بگذر زمن ای آشنا ....

روزی نو شد . یک سپید از پس زرد گذشت و به سبز گره خورد.

باز دوباره رود نغمه سر داد و کودک گستاخ آسمان بهانه و غرغر آغاز کرد.

و باز جای تو خالیست.

زمین ترک خورده تشنه را به یاد داری؟

قلب تشنه گلین را به یاد داری که از خاک زمین ترک خورده تپید؟

حالا مادر آب کودکش را در آغوش گرفته و برایش نجوا می کند: آرام بخواب . آرام . آرام....

حالا ستاره ها از سفر آمده اند. به آینه آب می نگرند . شنیدم که ستاره ای گفت: که بود آنکه ما را می جست؟  

بارها از خود پرسیده ام چرا آسمان انتها ندارد؟ چرا دریا به آسمان می رسد؟ چرا دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند؟ ولی هیچ وقت نفهمیدم. تو می دانی چرا؟

دیروز بر سر کوچه ای جوانکی با صدای بلند و با لحنی تمسخر آمیز شعری را بازخوانی می کرد:

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم ......

او می خواند و می خندید

من شنیدم و  گریستم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:0  توسط مسافر  |