عهد
عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد
نقض همه پیمانها .....
نسيم آتشي دردل مي فروزد و دل مي سوزد تادیگران فقط زيبايي آتش ببینند
عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد
نقض همه پیمانها .....
سنگ شکست.
آینه زنگار بست
...
نوشتم و محو کردم...
و باز نوشتم و محو کردم
و باز به تو اندیشیدم
تو خود بخوان آنچه باید نقش بر می بست و نبست...
چشمان خودت به ناز می گردانی
ما را زسر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
نمی رقصیدیم...
نمی رقصیدیم...
پرندگان خندان به دنبال هم می پرند و مورچگان خاک و گل زمستان را از لانه بیرون می ریزند و ما از دل بیرون خواهیم ریخت آنچه زنگار بر آینه اش افکنده و کاش فقط زنگار باشد که بیرون می رود.
برکه از آب چون آینه شده و خورشید در آن به خود لبخند می زند.

جای پای عشق بر روی گل خشکیده برکه با شبنم اشک آسمان شسته شده و دیگر ردی از آن نیست. کاش همیشه عشق بر جایی قدم نهد که هیچ اشکی جای پایش را نشوید و آثارش را نبرد.
و اینک گلبرگ سرخی را به نسیم بهار می سپرم تا زیباترین سلامها را به دیار آرزوها ببرد شاید هنوز هم نرگسی به افق می نگرد.
نوروزت چون روزگاران پیش فرخنده باد...
باز دوباره رود نغمه سر داد و کودک گستاخ آسمان بهانه و غرغر آغاز کرد.
و باز جای تو خالیست.

زمین ترک خورده تشنه را به یاد داری؟
قلب تشنه گلین را به یاد داری که از خاک زمین ترک خورده تپید؟
حالا مادر آب کودکش را در آغوش گرفته و برایش نجوا می کند: آرام بخواب . آرام . آرام....
حالا ستاره ها از سفر آمده اند. به آینه آب می نگرند . شنیدم که ستاره ای گفت: که بود آنکه ما را می جست؟
بارها از خود پرسیده ام چرا آسمان انتها ندارد؟ چرا دریا به آسمان می رسد؟ چرا دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند؟ ولی هیچ وقت نفهمیدم. تو می دانی چرا؟
دیروز بر سر کوچه ای جوانکی با صدای بلند و با لحنی تمسخر آمیز شعری را بازخوانی می کرد:
بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم ......
او می خواند و می خندید
من شنیدم و گریستم ....