مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای ر فتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای درطرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
از توام ای شهر قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:12  توسط مسافر
|
آیا هنوز هم باید نوشت؟
آیا آسمان امروز همان بی پایان دیروز است؟
آیا ابرهای امروز همان مرحمت دیروز را دارند یا اینکه خشمی پنهان را در بر می کشند و طوفانی سهمناک در بر دارند؟
آیا خورشید همان پرتوافشان بخشنده است یا گوی آتشینی که اندیشه ها و روح ها را خاکستری می کند؟
طومار افکارم را بسته و خسته ام. و فقط خسته ام.
آنگاه که زئوس تیری بر کمان یقین گذاشت و سوی زوبینش سوی سنگپاره درونمان را نشانه رفت کاش سپرهای اطرافمان نبودند و آنچه را که می باید در می یافتیم و صد افسوس که به ناحق امانمان دادند.
و تو ای آفریدگار. از کدامین داستان به تو شکوه باید کرد ؟ و از کدامین زخم باید التیام از تو جست؟ جای تیرهایی که بر سینه افکارمان نشانده اند و یا زخم شمشیرهایی که به زبانها جاری کرده اند؟
از همه به تو و از تو به خودت گله آوردیم . خود ببین چه شد ...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:56  توسط مسافر
|