باز باران
گرما همه را می آزارد. همه پناه به سایه ای هرچند کمرنگ برده اند . سایه ها امروز با ارزشند. هرچند اگر سایبانی را بجویی که گرمایش حیاتت بخشد و در سایه اش حرارت زندگی را دریابی آنرا نخواهی یافت. و به جای آن سایه هایی خواهی دید که سرمایش هستیت بسوزاند.
امروز وقتی خانه از فشار دیوارها فریاد می زند من تو را می خوانم. و وقتی کوله باری از حرفهای ناگفته را مرور می کنم سکوت را زیباتر و همسنگ همه ناگفته ها و ناگفتنی ها می یابم. و حالا باز به دیروز می اندیشم و اندیشه از فردایی که نمی دانم چه زمان خواهد آمد.
اسب های سرکش سیاه و سپید در پی هم می تازند و می روند و باز چون قبل همه چیز چون هیچ خواهد شد و آنچه خواهد آمد با تازیانه مهتر زمان به بستر پیشینش خواهد خفت. و باز ماییم و این بازی.
به دوردستها می نگرم و در افکار خود غرق خواهم شد. باران می بارد. هوا سرد است. لرزه از سرما را حس می کنم. این صدای آشناییست که می آید . صدایی زیر باران . در کوچه ای که گویا پایان ندارد:
باز باران با ترانه
با دلی پر از زمانه
...

