بگذار بمانم.
بگذار بیشتر بمانم.
می دانم. تو هم می دانی . ولی بگذار بمانم. کمی بیشتر. شاید آن گونه شود که بخواهیم.
مبادا چرخ چون قبل نزدیک بچرخد و این محمل شکسته را به دوردستها برد.
دستانم را به سویت باز کرده ام و باز جز خاک زمین را نتوانم دید و سویی افتاده به خاک.
سکوتم را فریادی است که سیلاب جبین آن را شکسته و جسارتش را گرفته است.ناگفته ها دارم و تو خود می دانی که باز چه می خواهم و چه می گویم.
اشتیاقت و نگاه مهربانت اطمینان همیشه با من بودنت را بر این دل نشاند و بدین سان گستاخی دل آغاز شد که نگاهت را نادیده گرفت و آن شد که نشاید.
حال حرفی نیست و کلامی نشاید گفت و فقط نگاهی .
تو خود آن کن که می دانی که جز تو را این سرکش نبیند و نخواهد.
و باز آمدم.
بگذار بمانم
کمی بیشتر
...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:43  توسط مسافر
|
معلم پرسید: دو خط موازی را تعریف کنید
شاگرد جواب داد: دو خط را موازی گویند هر گاه هیچ وقت به هم نرسند
معلم گفت : تعریف دیگری هم دارد؟
شاگرد دیگری گفت : دو خط را موازی گویند هرگاه در بینهایت به هم برسند
معلم گفت: کسی نظر دیگری ندارد؟
از گوشه کلاس دستی بالا رفت . پسرکی گفت آقا اجازه من هم تعریفی دارم.
روزی در جاده ای به سفر می رفتیم. روی آسفالت جاده دو خط موازی سیاه دیدم . و در انتهای آن خطوط موازی مردی در خون خود خفته بود. آری . دو خط جای لاستیکهای اتومبیلی بود که با مردی تصادف کرده بود و مرد کشته شده بود.
پس تعریف دو خط موازی به نظر من این است:
دو خط موازی به هم نخواهند رسید و پایان دو خط موازی مرگ است.
...
پسرک راست می گفت. امروز پس از ۲ سال هنوز آن دو خط را در همان جاده و در همان محل دیدم. بدون اینکه پاک شده باشند.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:46  توسط مسافر
|