بگذار بمانم...
بگذار بمانم.
بگذار بیشتر بمانم.
می دانم. تو هم می دانی . ولی بگذار بمانم. کمی بیشتر. شاید آن گونه شود که بخواهیم.
مبادا چرخ چون قبل نزدیک بچرخد و این محمل شکسته را به دوردستها برد.
دستانم را به سویت باز کرده ام و باز جز خاک زمین را نتوانم دید و سویی افتاده به خاک.
سکوتم را فریادی است که سیلاب جبین آن را شکسته و جسارتش را گرفته است.ناگفته ها دارم و تو خود می دانی که باز چه می خواهم و چه می گویم.
اشتیاقت و نگاه مهربانت اطمینان همیشه با من بودنت را بر این دل نشاند و بدین سان گستاخی دل آغاز شد که نگاهت را نادیده گرفت و آن شد که نشاید.
حال حرفی نیست و کلامی نشاید گفت و فقط نگاهی .
تو خود آن کن که می دانی که جز تو را این سرکش نبیند و نخواهد.
و باز آمدم.
بگذار بمانم
کمی بیشتر
...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:43  توسط مسافر
|
